– تلوین صفت ارباب احوال بود… مادام که بنده اندر راه بود صاحب تلوین بود و از حالی بحالی همیشود و از صفتی بصفتی همیگردد و از این منزل کی بود بمنزلی برتر از آن فرود آید. (قشیری، 1388: 121).
– تمکین عبارت از باز ایستادن سالک است از سیر یعنی در مرکز حقیقت قرار یافتن یعنی زوال بشریّت و اثبات سلطان حقیقت. ( مصنّف، 1378: 33).
– صاحب تلوین دایم اندر زیادت بود و صاحب تمکین برسیده باشد و متصل گشته و علامت آنکه متصل گشت آن بود کی بهمگی از همگی خویش باطل گشت… مراد بدین ناپدید شدن احکام بشریت خواهند و غلبه سلطان حقیقت. (قشیری، 1388: 122).
3-4-2-1-18. القرب و البعد:
– قرب: عبارت است از دور بودن سالک از قید انانیّت و از خلق بد دور بودن که این بموجب قرب فیاض است. (مصنّف، 1378: 33).
– قرب نردیکی بود بطاعت و متصف شدن اندر دوام اوقات بعبادت وی…. و قرب بنده نبود بحق مگر ببعدش از خلق. ( قشیری، 1388: 124-125).
– بعد: عبارت از نزدیک شدن بنده است بحظوظ نفس و آلوده شدن بمحبّت دنیا که اینها سبب بعد می‌باشد از فیض فیاض. ( مصنّف، 1378: 34).
– بعد آوردن مخالفت بود و برگشتن از طاعت و اولّ بعد دوری بود از توفیق. (قشیری، 1388: 124).
3-4-2-1-19. النَفَس:
– نَفََس عبارت از تلویحات است زسلطان غیب. ( مصنّف، 1378: 34).
– نَفَس آسایش دادن دل بود بلطائف غیوب. (قشیری، 1388: 127).
3-4-2-1-20. الخواطر:
– خواطر عبارت است از خطاب که بدل واقع می‌شود که چنین بکن یا مکن یا برو یا بنشین و مانند اینها.خواطر یا از ملک است یا از شیطان، یا از نفس، آنچه از ملک است الهام می‌گویند، و آنچه از شیطان است وسوسه گویند و آنچه از نفس است هواجس نام دارد. (مصنّف، 1378: 34).
– خواطر خطابی بود که بر ضمایر درآید، بود که از فرشته بود و بود که از دیو بود و بود که حدیث نفس بود و بود که از قبل حق سبحانه بود چون از قبل فریشته بود الهام بود و چون از دیو بود وسواس بود و چون از قبل نفس بود آنرا هواحبس نفس گویند و چون از قبل حق بود آنرا خاطر حق گویند. (قشیری، 1388: 128).
3-4-2-1-21. علم الیقین، عین الیقین، حق الیقین:
– علم الیقین: در اصلاح این طایفه عبارت است از ایضاح مقصود ببرهان عقلی… علم الیقین عبارت است از یقین اخبار. ( مصنّف، 1378: 34).
قشیری: یقین علمی بود کی خداوند او را شک نیفتد در آن برعرف و عادت …علم یقین بیقین بود… علم الیقین برموجب اصطلاح ایشان است آنچه بشرط برهان بود.(ص: 130)
– عین الیقین: عبارت است از معاینه مقصود بی‌واسطه برهان علمی… و عین‌الیقین عبارت است از یقین آثار. ( مصنّف، 1378: 34).
– عین الیقین نفس یقین بود… و عین الیقین بحکم بیان بود. (قشیری، 1388: 130).
– حق الیقین: عبارت است از معاینه مقصود بی ‌واسطه برهان… و حق الیقین عبارت است از یقین رویت و مشاهده. ( مصنّف، 1378: 34).
– حق الیقین برنعت عیان بود. (قشیری، 1388: 130).
– علم الیقین ارباب عقول راست عینالیقین اصحاب علوم راست حقالیقین زمره عارفان راست. ( مصنّف، 1378: 34).
– علمالیقین ارباب عقول را بود عینالیقین اصحاب علوم را بود و حقالیقین خداوندان معرفت را بود. (قشیری، 1388: 130).
3-4-2-1-22. واردات:
– واردات: عبارت است از نزول معانی در دل بحسب واقع… فرق میان خواطر و واردات آن است که واردات عام‌تر است زیرا که در خطاب و غیر خطاب می‌آید. (مصنّف، 1378: 35).
– وارد آن بود که بر دلها در آید از خواطر پسندیده از آنچه بکسب بنده نبود و آنچه از جمله خواطر نبود این نیز وارد بود … واردات عام‌تر بود زیرا خواطر مخصوص بود بنوعی از خطاب یا آنچه بدان معنی بود. (قشیری، 1388: 130).
3-4-2-1-23. شاهد:
– شاهد: عبارت از چیزی است که حاضر قلب سالک باشد. و او چیزی است که برسالک غالب است اگر ذکر بر دل او غالب است شاهد او ذکر است. اگر علم غالب است شاهد او علم است، و اگر وجد برو غالب است شاهد او وجد است. (مصنّف، 1378: 35).
– و بشاهد آن خواهند کی اندر دل مردم بود و آنچه بر وی غلبه دارد ذکر آن … هرچه بردل مردم مستولی بود و غلبه دارد آن شاهد او بود اگر علم غلبه دارد شاهد علم بود و اگر وجد غلبه دارد شاهد وجد بود، معنی شاهد حاضر بود هرچه حاضر دل تست شاهد تست. (قشیری، 1388: 130-131).

3-4-2-1-24. النفس: بسکون الفاء
– نفس پیش این طایفه عبارت است از جمیع خصایل مذمومه… حجّه الاسلام فرموده است که نفس عین این خصایل نیست بلکه لطیفه پنهان در قالب انسان که محل و جای این خصایل است. (مصنّف، 1378: 36-35).
قشیری: و محتمل کی این نفس چیزی بود لطیف اندر قالب کی آن محل خویهای ناپسندیده بود. (قشیری، 1388:133).
3-4-2-1-25. روح:
– روح در نزد اهل تحقیق مختلف فیها است… چنانکه نفس محل خصائل ذمیمه است روح نیز محل خصائل حمیده است.( مصنّف، 1378: 36).
– ارواح مختلفاند اندرو و اهل تحقیق از اهل سنت و قشیری در معنی نفس آورده بود: این نفس چیزی بود لطیف اندر قالب کی آن محل خویهای ناپسندیده بود همچنانک روح لطیفهایست در این قالب که آن محل اخلاق پسندیده است. (قشیری، 1388: 133-134).
3-4-2-1-26. سرّ و سرّسرّ:
– سرّ پیش این طایفه لطیفه‌ایست در قالب که محل مشاهده است چنانکه روح محل محبّت است و دل محل معرفتست و برسرّ سالک را اطلاع هست و بر سرّسرّ سالک را اطلاع نیست. (مصنّف، 1378: 37).
– سرّ چیزی بود لطیف اندر قالب… که آن محل مشاهده است چنانک روح محل محبّت بود و دلها جای معرفت بود. و گفته‌اند ترا بر سرّ اشراف نبود و سرّسرّ بروی اطلاع نبود. (قشیری، 1388: 134).

3-4-2-2. اختلافات:
-قشیری اصطلاحات را به طور
جامع تعریف میکند و برای تفهیم آن، از داستانها، اقوال مشایخ تصوف استفاده میکند در حالی که مصنّف سعی در ارائهی تعریفی مختصر و مفید دارد. مثلا مصنّف در تعریف قبض به عبارت «ورود چیزی در دل، که اشارت باشد بر تقصیر سالک یا بر استحقاق او» (مصنّف، 1378: 24) بسنده میکند در حالی که قشیری غیر از تعریف «معنیی را بود اندر وقت حاصل…» (قشیری، 1388: 95) داستانی رااز زبان ابوعلی در این باره تعریف میکند (همان: 95) و از موجبات قبض میگوید (همان: 95-96)
– سواطع: عبارت از نورهاست که از دور مینمایند بانواع سبز و زرد و سرخ و کبود و غیره و سواطع از آثار ذکراند.(مصنّف، 1378: 32) و قشیری بحثی راجع به سواطع ندارد.
– قشیری دو اصطلاح شریعت و حقیقت را معنی میکند (قشیری، 1388: 127)در حالی که مصنّف اصطلاح طریقت را به آن افزوده و در قالب یک باب جداگانه و به عنوان باب اول سراج الطّریق میآورد. (مصنّف، 1378: 14-18).
3-4-3. باب توبه:
3-4-3-1. اشتراکات:
– بدان که اول منزل از منازل سالک توبه است و اول مقام از مقام طالب است و سلوک بی‌توبه ممکن نیست، حقیقت‌ توبه رجوع کردن است از هرچه رضای خدایتعالی در او نباشد و علماء اسلام در توبه سه چیز بشرط گرفته‌اند، یکی پشیمانی برکرده معاصی، و یکی ترک معاصی در حال و یکی عزم جزم گرفتن برآنکه باز برمعاصی عود نکند. (مصنّف، 1378: 38).
– و توبه اول منزلیست از منزلهای این راه و اول مقامی است از مقامهای جویندگان و حقیقت توبه در لغت بازگشتن بود و توبه اندر شرع بازگشتن بود از نکوهیده‌ها باز آنچه پسندیده است از شرع … و خداوندان اصول از اهل سنت گفته‌اند شرط توبه تا درست آید سه چیز است: پشیمانی برآنچه رفته باشد از مخالفت، و دست بداشتن زلت اندر حال، و نیت کردن که نیز باز آن معصیت نگردد. (قشیری، 1388: 136-137).
3-4-3-2. اختلافات:
-قشیری در معنی توبه داستان و اقوال زیادی از مشایخ تصوف میآورد در حالی که مصنّف به ذکر دو حدیث قدسی اکتفا میکند. (همان: 139-145).
-قشیری از اسباب توبه، ترتیبها و اقسام آن میگوید، امّا مصنّف فقط به شروط قبول توبه اکتفا میکند. (همان: 138).
-مصنّف در سه بیت شعر از باب توبه نتیجهگیری میکند و هدف باب را در قالب نصیحتی به سالکان ارائه میدهد، امّا قشیری به ذکر داستان و نقل قول مشایخ بسنده میکند. (مصنّف، 1378: 39).
– مصنّف از اقوال بزرگان بعد از قشیری استفاده میکند. مانند آوردن نقل قول از غزالی با عبارت حجّه الاسلام فرموده. (همان: 38).
3-4-4. باب مجاهده نفس و قطع مالوفات:
3-4-4-1. اشتراکات:
– مجاهده: اساس مجاهده برسه چیز است، آنکه نخورد مگر بفاقه و نگوید مگر بضرورت و نخوابد الا بغلبه….
ابراهیم ادهم قدس سرّه گوید: شش عقبه می‌باید برید تا مجاهده حاصل شود:
– اول در راحت را بستن و در مشقت را گشودن.
– دوم در عزت را بستن و در ذلت و خواری را گشودن.
– سوم در کاهلی را بستن و در جهد و کوشش را گشودن.
– چهارم درخواب را بستن و در بیخوابی را گشودن.
– پنجم در غنی و توانگری را بستن و در بیخوابی را گشودن.
– ششم در امید را بستن و در استعداد را گشودن. ( مصنّف، 1378: 40).
– ابوالحسن خراز راست گفت این کار برسه چیز بنا کرده‌اند: ناخوردن الا بوقت فاقت وناخفتن مگر بوقت غلبه خواب و سخن ناگفتن مگر بوقت ضرورت. ابراهیم ادهم گفت: مرد به جایگاه نیکان نرسد تا شش عقبه بنگزارد: اول در نعمت دربندد و در سختی برخود بگشاید و دوم در عزّ ببندد و در ذلّ بگشاید و سوم در توانگری ببندد و در درویشی بگشاید. چهارم در سیری ببندد و درگرسنگی بگشاید و پنجم در خواب ببندد و در بیداری بگشاید و ششم در امید ببند و در منتظر بودن مرگ را بگشاید. (قشیری، 1388: 147-148).
3-4-4-2. اختلافات:
-قشیری باب را با ذکر آیهای از قرآن، حدیثی از پیامبر و چند نقل قول از مشایخ تصوف شروع میکند، امامصنّف تعریفی از عنوان را ارائه میدهد. (قشیری، 1388: 146-147) و (مصنّف، 1378: 40).
-قشیری از آفات نفس و اسرار علّتهای نفس میگوید، امّا مصنّف بحثی ندارد. (قشیری، 1388: 149).
-قشیری در ادامه بحث داستانهای از مشایخ تصوف در باب مجاهده نفس میآورد، امّا مصنّف داستانی را نقل نمیکند. (همان: 149-152).
– مصنّف به عناد نفس با روح اشاره میکند، و قشیری به آن نپرداخته است. (مصنّف، 1388: 40-41).
– مصنّف از باب نتیجهگیری میکند، در حالی که قشیری با آوردن نقل قولهای پی در پی باب را به پایان میبرد. (همان: 41).

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   پایان نامه ارشد رایگان دربارهامام رضا (ع)، استان خراسان، استان اصفهان

3-4-5. باب عزلت و خلوت و آداب آن:
3-4-5-1. اشتراکات:
– بدان ای سالک راه یقین که سرمایه مرید در ابتدای حال آن است که خود را از ابنای جنس خویش دور گرداند و با تن و دل از عوام گوشه ‌گیرد. (مصنّف، 1378: 41).
– مبتدی را چاره نبود از عزلت اندر اول کار از ابناء جنس او و اندر نهایت از خلوت تا متحقق شود وی با انس وی. (قشیری، 1388: 153).
– باید مرید عزلت گزیند و در دل گیرد، گوشه بگیرم تا خلق از شرمن ایمن باشد و در دل نیارد که من از شرخلق ایمن باشم زیرا که در نیت اول استصغار نفس است و در نیت دوم استکبار نفس است و استصغار نتیجه تواضع است و تواضع موجب رضای خداست و استکبار نتیجه عجب است و عجب موجب سخط خداست.
نقل است که مریدی در صومعه خلوت گزیده بود، یکی او را گفت: تو خلوت نشینی؟ گفت نه، من نگهبان سگ گزنده‌ام از میان خلقش بدر کرده‌ام تا خلق را نگزد. (مصنّف، 1378: 41-42).
– و حق بنده چون عزلت اختیار کرد آنست کی اعتقاد کند کی بدین عزلت سلامت خلق می‌خواهد از شرخویش و قصد سلامت خویش نکند از شرخلق که اول قسمت نتیجه خرد داشتن
نفس او بود و دوم مزیت خویش دیدن برخلق و هرکه خویشتن حقیر دارد متواضع بود و هرکه فضل خویش بیند بر دیگران، متکبر بود.
رهبانی را دیدند گفتند او را تو راهبی؟ گفت: نه که من سگبانی‌ام. این نفس من سگی است؛ فرا مردمان همی افتد، وی را از میان ایشان بیرون آورده‌ام تامردمان از وی سلامت یابند. (قشیری، 1388: 154-153).
– و آداب خلوت آن است که اول از علم اعتقادات اینقدر حاصل کند که از مکاید شیطان

دسته‌ها: پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید