ابوالقاسم قشیری آن را به صوفیان شهرهای اسلام فرستاده و علت نگارش آن را در مقدّمهی کتاب، ظهور فساد در طریقت و انحراف صوفی نمایان از آداب و سنن مشایخ پیشین و ظهور مدّعیان دروغین میداند. ترجمهی رسالهی قشیریّه شامل 55 باب است و هر باب به آیات قرآنی و احادیث نبوی واقوال مستند مشایخ صوفیه آراسته شده است. این رساله دارای یک مقدمهی کوتاه است که در آن قشیری علت تألیف کتاب را بیان میکند و پس از شمردن فضایل صوفیان سلف، عنوان میکند که: «و اندر زمانه ی ما از این طایفه نماند مگر اثر ایشان». و اندر این معنی شاعر می گوید: «خیمهها ماننده است به خیمههای ایشان و لکن قبیله نه آن قبیله است.» «و اندر طریقت فتره پیدا آمد لا بلکه یکسره مندرس گشت به حقیقت و پیران کی این طریقت را دانستند، برفتند و اندکیاند برنایان که بسیرت و طریقت ایشان اقتداء کنند، ورع برفت و بساط او بر نوشته آمد و طمع اندر دلها قوی شد و بیخ فرو برد و حرمت شریعت از دلها بیرون شد و…» واجب و ضروری می بیند که به علت انحراف صوفی نمایان از آداب و سنن مشایخ گذشته رسالهای به رشتهی تحریر در آورد و مسائلی را که در تصوف مندرس گشته برای مریدان بازگو کند «و این رسالت تعلیق[کردم] بشما اکرمکُم الله و یاد کردم اندر وی بعضی از سیرت پیران این طایفه اندر آداب و اخلاق و معاملات و نیّتهای دلهای ایشان و آنچه اشارت کردهاند از وجدهای ایشان و چگونگی زیادت درجات ایشان از بدایت تا بنهایت. تا مریدان این طایفه را قوّتی بود و اندر نشر کردن این شکایت مرا تسلّی باشد.» (قشیری، 1388: 10-12).
در متن ترجمه نشدهی کتاب که به زبان عربی است، این کتاب شامل دو فصل و 54 باب است که در متن ترجمه شدهی فارسی این دو فصل به یک باب، به عنوان باب اوّل تبدیل شده است. این کتاب رویهمرفته مشتمل بر دو فصل و پنجاه و چهار باب است بدیع الزمان فروزانفر در این باره چنین میگوید: فصل اوّل در بیان عقاید صوفیان است در مسائل اصول. که از میانهی آنها به مسألهی توحید و صفات بشر بیشتر توجه شده و نظر قشیری آن بوده است که موافقت نظر مشایخ صوفیّه را با عقاید اشعری به اثبات برساند و فصل دوم نتیجه و خلاصه مانندی است از فصل اوّل، این دو فصل در ترجمهی فارسی بعنوان یک باب (باب اوّل) در آمده است. (قشیری،1388: مقدمه مصحح،68).
باب دوم که از بزرگ ترین بابهای کتاب است، در ذکر 83 تن از مشایخ صوفیّه همراه با شرح احوال و نقل سخنانی از این مشایخ با ذکر تاریخ وفاتشان میباشد. این باب به دلیل ذکر تاریخ وفات صوفیان در تاریخ تصوّف از اهمیّت بالایی برخوردار است. (قشیری، 1388: 24-86).
باب سوم در شرح الفاظ و مصطلحات صوفیان است. قشیری در این باب حدود پنجاه اصطلاح را شرح و تفسیر میکند و گاهی برای تفهیم مطلب حکایت یا قولی از بزرگان مشایخ میآورد. از مطالعه این باب به خوبی روشن میشود که قشیری بر اصول و مبانی تصوّف تسلّط کامل داشته است. برخی از این اصطلاحات عبارتند از: وقت، مقام، حال، قبض و بسط، هیبت و انس، جمع و تفرقه، فنا و بقاء، غیبت و حضور، صحو و سکر، محو و اثبات، ذوق و شرب، ستر و تجلّی، محاضره و مکاشفه، بواده و هجوم، تلوین و تمکین، قرب و بعد، شریعت و حقیقت و … . (قشیری، 1388: 87-135).
باب چهارم تا باب پنجاه و دوم کتاب به ذکر احوال، مقامات، آداب، اخلاق، معاملات و سنن صوفیه اختصاص یافته و هر بابی (به استثنای باب ششم، هشتم، نهم، دهم و چهل و دوم که با حدیثی از پیامبر(ص) شروع شده) با آیههای از قرآن و یک یا دو حدیث نبوی آغاز شده و سپس اقوال و حکایات مستند صحابه و مشایخ قوم در این زمینه آورده شده است که بدون استثنا باب ها به اشعاری عربی مزیّن شدهاند. قشیری در این قسمت هر جا قول یا حدیثی محتاج تفسیر باشد، عقیدهی خود را بیان میکند و توضیحی میافزاید.
قشیری از مقامات 10 مورد توبه(باب چهارم)، ورع(باب هشتم)،زهد(باب نهم)، خوف(باب یازدهم)، رجا(دوازدهم)، توکل(باب بیستم)، شکر(باب بیست و یکم)،صبر(باب بیست و سوم)، رضا(باب بیست و پنجم) و فقر(باب چهل و یکم) را آورده و به هر کدام از این مقامات یک باب را اختصاص داده است.
از احوال، به محبّت(باب چهل و نهم)، شوق(باب پنجاهم) و حیا(باب سی و یکم) اشاره دارد و بقیهی احوال مثل انس و هیبت و قبض و بسط و فنا و بقا را در باب شرح الفاظ توضیح داده است.
از اخلاق صوفیه صدق(باب سی ام)، خلق(باب سی و ششم)، قناعت(باب نوزدهم)، خشوع و تواضع(باب پانزدهم) را شرح داده و این چند باب را به آن ها اختصاص داده است.
از اعتقادات صوفیه در باب اول و چهل و ششم سخن گفته است. که همهی این موارد به صورت پراکنده است و در آنجا که سخن از مقامات است یا احوال یا اخلاق صوفیّه هیچ نظم خاصی دیده نمیشود و مطالب کاملاً پراکندهاند.
باب پنجاه و سوم و چهارم این رساله، در اثبات کرامات اولیاء و خوابهای صوفیان است که حکایات و اقوال زیادی را این دو باب در بر میگیرند.
باب پنجاه و پنجم که آخرین باب کتاب است عنوان « در وصیّت مریدان » را دارد و آدابی را که مرید باید به دستور پیر به جا آورد نقل می کند. (قشیری: 1388).
قشیری در این باب طریق اعتدال را میپیماید و مبانی عرفان را به صورتی مفید و دور از اطناب شرح میدهد و ترتیب آوردن این باب در کنار دو باب قبلی نیکوست. و در پایان میگوید در شرح مقاماتی که بر سالکان رفته است ابوابی میآورد.
3-3-2. سراج الطّریق مصنّف چوری:
سراج الطّریق کتابی است که مصنّف در سال 984 مینویسد و علت نوشتن آن را اینگونه بیان میکند: “چون ارباب زمان و ا
خوان دوران را دیدم، که از احوال ارباب قلوب غافل و از مذاق نوشداروی اصحاب سلوک زاهل… (مصنّف، 1378: 12) البته مصنّف در جای جای کتاب و به بهانههایی از دست اخوان دوران مینالد و مثلا در باب تصوّف اینگـونه احوال درون خود را مینمایاند: “آه، که متصوفان زمان را میبینم…”.(همان: 109) سراج الطّریق شامل پنجاه باب است که بابها با آیات، احادیث، احوال و حکایات مشایخ صوفیه و شعر شاعران آراسته شده است و دارای مقدّمهای کوتاه است که در آن به علت تألیف کتاب، سال تألیف و تعداد بابها اشاره میکند و میگوید: “خواستم که چند اوراق از اشارات و اصطلاحات اینطایفه حسب التّیسیر موشّح گردانم. تا مگر به منشور کلمات ( المشایخ جنود الله حیث توجّهت افتتحت) قفل بسته دلها را به مفتاح( و عنده مفاتیح الغیب) گشادی پیدا شود. و مولف را بحکم(اذا مات ابن آدم انقطع عمله الا عن ثلاث) بهره باشد.” (همان: 12-13).
باب اول کتاب در بیان طریق است که در آن مصنّف اصول راهها را که سالک را از آن گریزی نیست بیان میکند و در آن سه اصل شریعت، حقیقت و طریقت را برای سالکان شرح میدهد و مطابق یک تفسیر ذوقی این اصطلاحات را با توجه به حروف آن معنی میکند. مثلا در بارهی شریعت اینچنین میگوید: «و مفهوم شریعت را از حروفش استخراج کردهاند و مراد از (ش) شریعت شهادت را به معانی و حروف دانستن و اعتقاد به مقتضای او کردن است… و مراد از (ر) شریعت روا وناروا دانستن است و به مقتضای آن عمل کردن. یعنی اوامر و نواهی و سنن و آداب را به جای آوردن است…» (مصنّف، 1378: 14) و بر همین منوال دو اصطلاح دیگر را شرح میدهد و آن را به آیات، احادیث نبوی، اقوال مشایخ و شعر شاعران مستند میکند.
در باب دوم مصنّف به شرح اشارات و اصطلاحات عرفانی میپردازد و در بخش اول آن اشاراتی چون رخ و زلف و ابرو و چشم و… را معنی میکند و به نظر میرسد مصنّف در این قسمت به گلشن راز شبستری امّا به صورتی سادهتر نظر دارد. برای مثال چند نمونه در ذیل ذکر میشود:
رخ: عبارت از تجلی جمال است یعنی صفات لطف و احسان.
زلف: عبارت از تجلی جلال است یعنی صفات قهر و خذلان.
(مصنّف، 1378: 19).
نقل از گلشن راز شبستری، رخ و زلف:
جهان چون زلف و خط و خال و ابروست که هر چیزی به جای خویش نیکوست
تجلّی گــه جمال و گـه جلال است رخ و زلف آن معانی را مثال است
صفات حق تعالی لطف و قهر است رخ و زلف بتان را زان دو بهر است
(شبستری، 1384: 339).
بت: عبارت از مطلب اعلی و مقصد اقصی که منتهای سیر و سلوک است.
بت اینـجا مقصــد و مقصــود باشــد ظهــور و مظــهر معبــود باشــد
(مصنّف، 1378: 21).
نقل از گلشن راز شبستری: بت و زنّار:
بت اینجا مظهر عشق است و وحدت بود زنّار بستن عقد خدمت
(شبستری، 1384: 347).
خرابات: عبارت از محض توحید که انسلاخ خصایص بشری است.
نشانی بازگویم از خـــرابـــات که «التوحــید اسقــاط الاضافات»
(مصنّف، 1378: 21).
شبستری گلشن راز: خرابات:
نشـانـی داده‌انـدت از خــرابــات که «التوحــید اسقــاط الاضافات»
(شبستری، 1384: 338).
مصنّف بقیهی اشارات را نیز ساده معنی میکند و برای چند مورد نیز از دیوان شاعران بیت یا ابیاتی را به عنوان شاهد مثال ذکر میکند از جمله از دیوان عطّار، حافظ، شبستری.
بخش دوم این باب در بیان اصطلاحات این طایفه است و مصنّف همان اصطلاحاتی را که قشیری در باب سوم شرح و تفسیر میکند میآورد.
باب سوم تا باب چهل و هشتم بابهای است که مصنّف دقیقاً و بدون پس و پیش شدن از کتاب رسالهی قشیریّه با تغییرات جزئی در ساختار و محتوا گرفته است.
باب چهل و هشتم سراج الطّریق در لباس این طایفه است که در آن مصنّف نظر مشایخ را بدون ذکر نام در این باره نقل میکند و از طریق پوشاندن خرقه در مرید، لبس مرقّع، ملمّع، لبس مرفّا، زمان و شرط پوشیدن هر یک از لباسها به اختصار حرف میزند، به رنگ لباسها اشاره میکند و اینکه سالک در هر مرحله چه رنگی بر تن کند، فرجی پوشیدن، عصا دادن، مقراض، سجاده دادن، تاج چهارترک دادن را توضیح میدهد از انداختن خرقه در سماع حرف میزند البته باید دانست که این قسمت در رساله در وصیّت مرید آمده است و مصنّف اشاره میکند که این بحث را غزّالی در ارشاد به تفصیل آورده است. (مصنّف، 1378: 152-155).
باب چهلونهم در بعضی کلمات مفید این طایفه است که به سه قسمت تقسیم شده است: 1. نقل اول در باب دل که این قسمت با نقل جملهای از امام محمد غزّالی در بارهی دل آغاز میشود و بعد از توضیحاتی نظر خود را راجع به دل اینگونه بیان میکند:” و فقیر میگوید که دل در شهرستان بدن به منزلهی سللطان مطاع است و اعضا و جوارح بمنزلهی رعایا و عساکر اویند پس هرگاه که سلطان روی در صلاح دارد رعایا و عساکر هم بدین منوال عمل میکنند و اگر رود در فساد دارد رعایا و عساکر همچنان روی در فساد آرند…” و بعد برای دل هفت طور در نظر میگیرد و در ابیاتی در قالب مثنوی آنها را بیان میکند و بعد با ذکر داستانی از خود در باب دل و ابیاتی از حدیقهی سنایی و تفسیر پدر مصنّف از این بیت از عطار: “دل بدست آور که حج اکبر است از هزاران کعبه یک دل بهتر است” بحث در مورد دل را به پایان میبرد. 2. نقل دوم در بیان رجال الله(رجال الغیب) است و با ذکر حدیثی از پیامبر در بارهی رجال الغیب آغاز میشود و با برشمردن تعداد آنها از نجبا، نقبا، رقبا، ابدال، اوتاد و قطب بحث این باب را پی میگیرد
. 3. و نقل سوم را به بعضی از حکایات این طایفه اختصاص میدهد از جمله بایزید بسطامی، حسن بصری و نقل داستانهای از کتب جوامع الحکایات،ریاض الابرار، فاتح العلوم و… . (همان: 156-171).
در این باب به نسبت ابواب دیگر یک نوع بیمنظمی در بیان مطالب به چشم میخورد قسمت اول در ارتباط با عنوان است، امّا در قسمت دوم مطلب خاصی را که راجع به عنوان باشد نمیآورد و فقط به آمار رجال الغیب اشاره میکند و هدف مصنّف از آوردن این قسمت بدرستی مشخص نیست. در قسمت سوم حکایاتی را نقل میکند و در آن نظر به اصطلاحاتی دارد که در خلال ابواب دیگر آمده است و به تکرار آنها احتیاج نبود از جمله در ورع، غنا، فقر، معرفت، ادب، سکوت،

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   پایان نامه ارشد رایگان درباره--، خیر، نفوذپذیری
دسته‌ها: پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید